تبليغاتX
حرفهای نگفته

حرفهای نگفته

من همان پری کوچکی هستم که در اقیانوسی دور مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام آرام...

:)

تردیدی بر جای نمانده است

مگر قاطعیت وجود تو

کز سرانجام خویش

به تردیدم می افکند ،

که تو آن جرعه ی آبی

که غلامان

به کبوتران می نوشانند

از آن پیشتر

که خنجر

به گلوگاهشان نهند .

کجایی ؟ بشنو ! بشنو !

-------------------------------------------------------------------------

 سکوتی به بزرگی فاصله ها بر دلم سنگینی می کند.....اینجا بوی تو را می دهد!!!! بوی خاطره ها......

  ولی خوشحالم که این طلسم شکسته شد......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/31ساعت 17:36  توسط پری  | 

happy new year


 امسال فقط لبخند میزنم...

 به خودم قول داده ام...

 فقط لبخند....

مقدم بهار مبارک...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/01/05ساعت 0:16  توسط پری  | 

و ا ب س ت ه

اي مهربانتر از من
با من
در دستهاي تو
آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟
كز من دريغ كردي
تنها
تويي
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهرباني تو با من
در كوچه باغهاي محبت
مثل شكوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
افسوس آيا چه كس تو را
از مهربان شدن با من
مايوس مي كند؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : نمی دونم وابستگی تا چه حدش خوبه اما از بعضی وابستگی ها بیزارم!!!!

پ ن: از اینکه میبینم بعضی چیزا تو سرنوشتم رقم خورده و نمی تونم تغییرش بدم ناراحتم....

پ ن: میدونم دم عیده و باید خیلی خوشحال تر از این حرفها باشم ولی از خیلی چیزا خبر نداری!!!

پ ن: کار ،خیلی خوبه ،خیلی.....از اینکه تو خونه نیستم خیلی خوشحالم.....

پ ن: فکر کنم وبلاگم هم یه خونه تکونی لازم داره...اونم شدیدا...تورو خدا یه سرش و تو بگیر....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/17ساعت 16:43  توسط پری  | 

ع ش ق

  زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
 

 به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم
 

 آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»  

    زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته
 

 آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم

  عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

  شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل
 

 زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم

  زن با تعجب پرسید: « چرا!؟»

 یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفتنام او ثروت است.»

   و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت  است. و نام من عشق است،

 حالا انتخاب کنیدکه کدام یک از ما وارد خانه شما شویم

 زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم

 تاخانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت  کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
 

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود
  

  مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست

   عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
 

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که   عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

                             آری با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آورید

-----------------------------------------------------------------------------------------

  پ ن: ولنتاین مبارک 

  پ ن:چون به این مسئله ایمان دارم که با عشق میشه همه چی رو بدست آورد مطلب بالا رو

         تصدیق میکنم.....

  پ ن: عاشق شدن کار زیاد سختی نیست ولی عاشق موندن خیلی سخته!!!!

  پ ن:یه جمله اختصاصی برای یه آدم اختصاصی : دوستت دارم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/25ساعت 6:36  توسط پری  | 

باران

باز باران،
با ترانه
با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه. 

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
                  در گذرها،
                                       در گذرها......
.

 

                          

  پ ن: یادش به خیر این شعر و حفظ بودم بدون اینکه یک کلمه ازش بفهمم!

  پ ن: باران باشد،تو باشی و یک خیابان بی انتها به دنیا میگویم خداحافظ....

  پ ن: خدایا.....خدای من.....ممنون به خاطر اینهمه لطافت!!!

  پ ن: دوباره این منم و خونه ای که من گرمش میکنم!!!!

  پ ن: یه دسته گل نرگس...یه لبخند و هزاران هزار تکرار .....

  پ ن: 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت 20:32  توسط پری  | 

و اما بعد از تو....

   كيستي كه من اينگونه به اعتماد نام خود را به تو مي گويم

 

  نان شاد يها يم را با تو قسمت ميكنم

 

   به كنارت مي نشينم و بر زا نوي  تو اين چنين آرام ..... به خواب ميروم!!!

 

كيستي كه من اينگونه به جد      

                               در ديار رؤياهاي خويش

                                                            با تو درنگ مي كنم؟

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

  پ ن:   با  تو من ديگر در  سحر رؤ يا ها يم  تنها  نيستم.........     

  پ ن:    اغلب دوست داشتن آسان تر از دوست داشته شدن است.

 پ ن : هيچ كس نمي تونه به تنهايي از زيبايي كه درك ميكنه لذ ت ببره.

  پ ن: بيستون  را  عشق كند ولي شهرتش را فرهاد  برد....

                  

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/27ساعت 17:33  توسط پری  | 

؟؟؟؟

 

تو گفتی: 

عشق رطوبت چندش انگيز پلشتی ست.....

من می گم:

تو و اشتياق پر صداقت تو

من و خانه مان

ميزي و چراغي. آري

در مرگ آورترين لحظه انتظار

زندگي را در روياهاي خويش دنبال مي‌گيرم؛

در روياها

و در اميدهايم !

تو گفتی:

فقط خواستم یه احوالپرسی کنم !!!

من میگم:

دير زماني در او نگريستم

چندان كه چون نظر از وي بازگرفتم در پيرامون من

همه چيزي

با هيات او در آمده بود.

آن گاه دانستم كه مرا ديگر

از او

گريز نيست

تو گفتی:

واقعی زندگی کن رفیق!!!!

من میگم:

بدون تو؟؟؟؟

--------------------------------------------------------------------------------

  پ ن : می دونم که اینارو نمی خونی ولی اگه بخونی از دستم ناراحت میشی!!!!!

  پ ن : دل خودمه ....اختیار اونو که دارم!!!!

  پ ن : دیگه واست گل نمیفرستم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/01ساعت 9:47  توسط پری 

س ی ب

نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد:
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه ي تنهايي است"
وميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
_ قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال
وعشق،‌ تنها عشق
تو را به گرمي يك سيب مي كند مانوس
وعشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
_ چرا گرفته دلت ،مثل آنكه تنهايي.
_ چقدر هم تنها!
_ خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
_ دچار يعني؟
_ عاشق ...
_ وفكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك،
دچار آبي درياي بيكران باشد
...
نه وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود

---------------------------------------------------------------------------------------------

   پ ن : وقتی با یکی حرف می زنم و اون طرف اصلا منو نمی بینه ....خیلی حالم بد میشه...

           آخه منکه دیوار نیستم!!!

     پ ن : خیلی دلگیرم از دنیا و از بعضی آدماش.... کاش اون آدمه منو می خوند.....

      پ ن : شاید چند روزی نباشم.....این سفر بهانه ی خوبیست برای فکر کردن.....فقط فکر...

    پ ن :

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/26ساعت 9:49  توسط پری  | 

صفر

بعد از تو در شبان تیره و تار من؛ آیا کدام ماه ،

                                                             تکرار طرح جاری نورش را خواهد ریخت؟؟؟؟

بعد از تو، من چگونه

                           این آتش نهفته به جان را، خاموش می کنم؟؟؟؟

این سینه سوز درد نهان را،

                                بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟؟؟؟

من با امید مهر تو پیوسته زیستم....

                                                 بعد از تو.......

- این مباد، که بعد از تو نیستم.

 

بعد از تو آفتاب سیاه است .

بعد از تو

           در آسمان زند گیم مهر و ماه نیست

 

و اما بعد از من....

بعد از من آسمان

                        - آبی ست....

                                            مثل همیشه << آبی >>

---------------------------------------------------------------------------------

   پ ن: تو هم مثل همه زود قضاوت کردی ......و می کنی!!!!

   پ ن: من اصلا دلم نمی خواد حرفی بزنم.....

   پ ن : باید کلی چیزا رو واسه خودم هضم کنم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/20ساعت 16:55  توسط پری  | 

روزي به بيهودگي تمام  گذشته ام پي بردم

و دويدن هاي پي هيچ                 و بيداريهاي در نهايت خواب

و هشياريهاي به منتهاي حماقت

 روزي به تمام آرزوهايم خنديدم 

به عشق كه هيچ رونقي نداشت

به مهربا ني كه ارزشي نداشت

به رنگها كه همه در چشم من  طرح گنگي هستند             پشت پا زدم

 

روزي به تمام كلمات خط بطلان كشيدم

بي بها شد بهانه هاي  سرودن

 

آسمان آبي يا ابري

روشن يا تيره.....

 

او نيز همانند ما برده جبر است

 

         ***

 

روزي به جبر                         تمام عبارتهارا

تمام عادتها را

تمام اعتبارها را

فراموش كردم

------------------------------------------------------------------------------------------

       پ ن:  سلام ...بعد از کلی وقت 

       پ ن: چقدر اینجا رو دوست دارم... و چقدر خوشحالم که شماها بدون اینکه من رو بشناسید

                 مطلبها رو می خونید ......بدون هیچ قضاوتی!!!!!

      پ ن:

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/16ساعت 12:22  توسط پری  |